مارال و آلنی

از عشق سخن باید گفت

مارال و آلنی

از عشق سخن باید گفت

مارال و آلنی

 

سلام دوستان خوبین خوشین؟ 

خب عرضم خدمتتان که همچنان بدو بدو هستیم هفته پیش تو شرکت شلوغ بودم بعدش هم میرسیدم خونه شام و کارهای خونه. یه روز رفتیم گوشی خریدیم یه روز رفتیم پرده سفارش دادیم. چهارشنبه شب گفتیم یه سری کارها رو انجام بدیم برای پنج شنبه و جمعه هم یه برنامه فشرده خرید یه سری خرده ریز و نصبشون رو داشتیم شب بود که دوستامون زنگ زدن که اگه شما نیاین برنامه  گردش آخر هفته بهم میخوره.  گفتیم بابا سرمون شلوغ خسته ایم هفته آینده مهمون داریم کلی کار مونده که باید انجام بدیم اصرار که نه باید بیاین🙄 دیگه گفتیم اکی فقط احتمالا دیر بیایم و زود برگردیم قرار بود پنج شنبه عصر تا جمعه عصر برن یه ویلایی. دیگه پنج شنبه صبح زود بیدار شدیم و مسابقه دو میدانی سرعتمون شروع شد آلنی رفت بانک اومد منم تو این فاصله یه سری کارهای خونه رو انجام دادم بعد من رفتم آرایشگاه بعد شیفت خونه رو تحویل آلنی دادم😂 بعد اونم کلی از خرده کاری ها رو انجام داده بود و من کارم تموم شد اومد دنبالم رفتیم برای خرید و اینقدر برای چند تا دونه خرید کوچولو هی از اینور رفتیم اونور که دیگه من داشتم غش میکردم از خستگی و گشنگی اولین جایی که دیدیم غذا داره وارد شدیم ناهار خوردیم بعدش هم ادامه خریدها. بعدش رفتیم پرده  رو هم تحویل گرفتیم و اومدیم خونه آلنی پرده رو نصب کرد منم وسیله های لازم رو برداشتم بعد. سریع دوش گرفتم و راه افتادیم سر راه اول رفتیم یه زیر پرده ای رو دادم که برام بدوزن. به جرات میتونم بگم با چهارتا زیر پرده ای آلنی تقریبا بیست بار زیر پرده ای نصب کرد و درآورد تا بالاخره دیشب نهایی شد سایزهاشون متفاوت بود و اندازه پنجره هامون هم تغییر کرده بود و خلاصه دیگه هی میزدیم بعد باز میگفتیم نه اینا رو تغییر بدبم بهتره و باز جابجا میکردیم😂 بله خلاصه سر راه زیر پرده ای رو هم دادم و رفتیم سمت ویلا و خب ما قاعدتا دیرتر از همه دوستامون راه افتاده بودیم ولی مپ زدیم و از جاهای بدون ترافیک رفتیم و رسیدیم اونجا دیدیم همون موقع یکی دبگه از دوستامون رسیدن بقیه هم که یه ساعت بعدش هم نیومده بودن هنوز. اینم از دیر رفتن ما دو تا یعنی حتی قرار باشه دیر بریم هم باز زودتر از بقیه میرسبم نمیدونم چطوری برنامه ریزی میکنند آخه این دوستان🙄 دیگه همه اومدن و منم با اون خستگی رفتم کمک برای شام بقیه هم یا یچه داشتن یا حال نداشتن دیگع احتمالا البته در حد کم کمک میکنندا ولی هی میان میپرسن از من که چکار کتیم یعنی کلا خودشون نمیتونن انگار کار رو ببرن جلو فقط یکی از دوستامون هست مه اونم میتونه مارها رو مذیریت کنه یود که اونم الان بچه داره و خب قطعا کمتر میتونه کمک کنه. حالا چیز پیچیده ای نبود ها یکیشون کل مواد سالاد الویه رو پخته آورده بود و قرار بود ما اونجا رنده و مخلوطشون کنیم و سس بزنیم بهشون. یه سری کارها رو من انجام دادم بعدش گفتم برم چایی بخورم بیام برگشتم دیدم یکی از آقایون تا ارنج تو مواد🤐 گفتم بیا کنار خودم ادامه میدم والله بهتر غذای سالم بخوریم😁 حالا هی وایساده بود سوال هم میپرسید که الان داری چکار میکنی من معمولا گوشت مرغ رو با چنگال ریش ریش میکنم که تا خد امکان کمتر از دست استفاده کنم بعد آقاهه میگفت خب نمیشه که چطوری میخوای این کار رو بکنی گفتم وایسا و ببین کلی حال کرده بود به خانمش میگفت وای ببین چه باحاله. این آقا در واقع دوست دوستمون و خب ما هم خیلی کلا با خانواده شون جور نیستیم ولی سالی یکبار اینا تو جمع ها میبیننشون. 

فرداش هم صبحونه مجدادا بنده املت مشتی زدم با گوجه های ارگانیک و کلی حال کرده بودن با املت. برای ناهار هم جوجه زدن و دبگه ما رودتر ازشون جدا شدیم سر راه رفتبم هایپر خریدها رو انجام دادیم. دیگه تا تموم شه بیایم خونه شب شده بود.

شنبه شرکت بودم و کلی هم کار داشتم رسیدیم هم خستگی کار و بیخوابی آخر هفته گیجمون کرده بود ولی یه سری از کارها رو انجام دادیم یه سری خرید هم آلتی باز رفت انجام داد و بیهوش شدیم یکشنبه هم رفتم سر کار برگشتم جوجه هایی که مزه دار کرده بودم رو گذاشتم بپزه قورمه سبزی و سوپ رو هم آماده کردم سالاد و بقیه مخلفات و ظرف ها رو هم چیدم روی میز ساعت حدود ۹ مهمونها رسیدن و دیگه پذیرایی و شام. خواهرزاده ام اینقدر خسته بود از وقتی رسیده بود هس میگفت خاله کی میخوابیم کجا میخوابم من🤣 شب هم با من و مامانش خوابید و اینقدر دو تایی خندیدیم که ولو شده بودم اونم کیف میکرد آ خرش مامانش دعوامون کرد که بخوایین فردا میخوای بری سر کار دیگه بالاخره دو خوابیدیم و من هفت شرکت بودم جلسه داشتم و قبلش باید یه کاری رو میرسوندم که تموم شد و نه رفتم جلسه تا حدود ۱۲ و دیگه تموم شد همش منتظر بودم سریع برم خونه سه جمع کردم رفتم خونه و کلی خوشحال شد که زودتر رفته بودم خونه. برای شام ته چین گوشت و آش دوغ گذاشتم. سه شنبه و چهارشنبه هم مرخصی گرفتم. سه شنبه صبح بیدار شدم نون تازه گرفتم و یه صبحونه مفصل آماده کردم دور هم خوردیم. تا ظهر وسیله ها رو جمع و جور کردم و آلنی که اومد خونه همه جمع و جور کردیم به سمت شمال. 

بقیه رو هم به زودی تو پست بعدی میگم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۸ ، ۰۸:۳۶
مارال آلنی

سلام صبح اولین روز پاییزی تون بخیر. 

ما پاییز رو با مریضی شروع کردیم. ولی دارم تلاش میکنم خیلی زود خوب بشیم. شنبه ظهر آلنی زنگ زد که من حالم خوب نیست و میرم خونه منم بعد از ظهر جلسه مهم داشتم و برای جلسه فرداش هم کلی کارم مونده بود بهش گفتم استراحت کن تا من بیام سریع برات سوپ بپزم که خوب بشی خودش می‌گفت سرماخوردگیه و قرص هم خورده بود و می‌گفت ضعف بدنم رو بیشتر کرده. تا کارام رو جمع و جور کنم ساعت نزدیک هشت بود از شرکت زدم بیرون سر راه یه شیر گرفتم و رسیدم سریع قابلمه سوپ رو بار گذاشتم وسطش هم موهام رو رنگ کردم چون خیلی رو اعصابم رفته بود دیگه شام خوردیم بعدش هم من رفتم موهام رو شستم و ساعت یازده اینا خوابیدیم کلی خوشحال بودم که قرار یک ساعت بیشتر بخوابیم و البته باید زود میرفتم شرکت چون یه قسمت از فایل ارایه ام آماده نبود هنوز. شب هی بیدار میشدم یه سری که بیدار شدم دیدم آلنی داره ناله می‌کنه دستم رو گذاشتم رو پیشونیش و دیدم وای چه تبی کرده سریع رفتم حوله خیس کردم آوردم و گذاشتم رو پیشونیش تشت رو هم پر آب کردم که پاشویه اش کنم یه قرص هم دادم خورد و بالاخره بعد یه ساعت یه خرده تبش اومد پایین و پنج صبح دوباره خوابیدم و تا شش که باید بیدار میشدم کابوس دیدم. دیگه سریع آماده شدم اومدم شرکت آلنی هم موند خونه تا ظهر درگیر کارهای جلسه بودم و بعدش هم جلسه تا دیروقت طول کشید ولی نتیجه خیلی خوب بود و همه از پیشنهاد طرحم استقبال کردن و قرار شد جلسات بعدی رو هر چه سریعتر برگزار کنیم. بعد از جلسه حس کردم ضعف شدیدی دارم گفتم احتمالا گشنمه ولی رفتم دو قاشق بیشتر نتونستم ناهار بخورم خلاصه هی ضعفم بیشتر شد و دیگه سه دیدم تب دارم پاشدم رفتم خونه آلنی خواب بود منم یه ساعت تلاش کردم ولی خوابم نبرد نمیتونستم هم پاشم اینقدر ضعف داشتیم. هرکاری کردیم حتی نتونستیم پاشیم تا دکتر بریم و گفتیم بزار اگه بدتر شدیم شب میریم حالا چطوری رو نمیدونم چون همون موقع هم نمیتونستیم پاشیم . بر اساس علایم به این نتیجه رسیدم که ویروس گوارشبه و سرماخوردگی نیست برای شام کته گذاشتم که حالی بخوریم. شام رو خوردیم یه خرده حالم بهتر شد ولی چون به خاطر تب قرص خورده بودم خوابم گرفته بود سریع رفتم خوابیدم ولی باز طی شب ده بار بیدار شدم هم حالت تهوع داشتم هم دل درد خلاصه هی تا شش خواب و بیدار بودم. شش و نیم میخواستم پاشم برم شرکت چون باز جلسه مهم داشتم و نمیشد نرم. به آلنی گفتم بهتری تو گفت آره ولی امروز هم نمیرم شرکت نیاز به استراحت دارم🤔 منم دلم برای خودم کباب شد گفتم من اولین روز مریضیم هست ولی باید برم شرکت آلنی دیروز رو هم استراحت کرده باز میگه نیاز به استراحت دارم😔 کلی برای خودم دلسوزی کردم و تصمیم گرفتم حداقل یه خرده دیرتر برم شرکت ببینم درد معده و دلم بهتر میشه یا نه پاشدم یه چایی زنجبیل دم کردم یه خرده از گوشه کنار خونه بهم ریختگی های شب رو جمع کردم. یعنی واقعا دلسوزی و استراحتم تو حلقم🤪 ساعت هفت و نیم هشت آلنی بیدار شد گفتم صبحونه نون پنیر بخوریم که سنگین نباشه چایی زنجبیل هم آماده بود سر صبحونه بهش گفتم میری شرکت گفت آره. گفتم آخه صبح گفتی نیاز به استراحت دارم گفت من؟ کی گفتم؟! کلی خندیدیم و گفتم بهش که چقدر من حس کردم داره بهم ظلم میشه و نرفتم شرکت ولی کلا همچین جمله ای یادش نبود و تو خواب جواب داده بود😁 یه خرده از عذاب وجدانم برای ظلم به مارال کمتر شد و پاشدیم آماده شدیم اومدیم شرکت من همچنان درد معده دارم ولی ضعفم بهتر شده با اینکه صبحونه هم نتونستم بخورم و از صبح فقط چایی خوردم. 

خلاصه اینم از اولین روز پاییز و مهرماهی ما که کلا پنچر شدیم هر دومون البته فکر کنم به دلیلش خستگی بیش از حد هم هست. برای آخر هفته دو دسته از دوستامون پیشنهاد سفر دادن ولی به هر دو گفتیم خسته ایم و چون آخر هفته بعد هم با خانواده می‌خوایم بریم شمال امکان پذیر نیست دلم میخواد فقط استراحت کنم ولی اگه من مارالم قطعا یه کاری میتراشم. 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۸ ، ۱۱:۲۶
مارال آلنی

سلام صبح آخرین شنبه شهریوری و تابستونی تون بخیر و شادی. 

هفته بعد شنبه پاییزی میشه حتی تصور سرمای صبح ها هم حس خوبی بهم میده. خونه تا حد ۹۹ درصد کاراش تموم شده و فقط یه سری خرده کاری مونده و دیروز از واپسین ساعتهای آخرین جمعه تابستونی لذت بردیم و هی به خونه نگاه کردیم و کیف نمودیم. صبحش هم دوتایی انباری رو مرتب کرده بودیم بالاخره و حسابی خیالمون از کار های سنگین راحت شده بود. 

 

پنج شنبه صبح دوستام قرار صبحونه داشتن منم یه کار بانکی داشتم صبح زود رفتم کارم رو انجام دادم و بعدش هم به سمت قرار رفتیم صبحونه رو تو یه کافه با فضای باز و هوای عالی خوردیم یه چایی دبش هم زدیم و بعدش بچه ها گفتن بریم مرکز خرید اول رفتیم یه جا رو گشتیم چند تا چیز کوچک خریدم. تاکسی گرفتیم رفتیم مرکز خرید بعدی و همینطوری داشتیم می‌گشتیم که یهو دیدم در حال خرید طلا هستم😂 یعنی هی چند وقت بود می‌خواستیم یه تکه طلای کوچک بگیریم هی فرصت نمیشد اون روز دیگه دیدم خوشم اومد عکسش رو برای آلنی فرستادم اونم گفت قشنگ و طی یک اقدام انتحاری یه خرید سنگین انجام دادم😁 بعدش هم رفتم یه جا که حراجی بود یه رنگ کیف داشت که خیلی دوست داشتم اونم خریدم🙈 به دوستام گفتم دیگه نزارین من خرید کنم😁 بعد اونا هم نامردی نکردن هی تشویق به خرید میکردم😂 برای ناهار رفتیم فودکورت یه مرکز خرید دیگه اونجا تصمیم گرفتیم عصر بریم خونه ما و خوش بگذرونیم به آلنی خبر دادم و بعد از ناهار یه خرده گشت تو مرکز خرید سوم و یه خرید که از زیرش در رفتم و الان پشیمونم و فکر میکنم باید برم بخرم رفتیم سمت خونه ما. چایی و شیرینی خوردیم و همسر دوستمون هم اومد بازی کردیم یه شام سبک هم آماده کردم بین بازی هامون دور هم خوردیم و باز تا آخر شب و تا جایی که جان در بدن داشتیم بازی کردیم و یهو آخر شب دیگه باطری همه مون خاموش شد دوستامون رفتن ما هم سریع خوابیدیم. جمعه هم که از صبح کوزتینگ بود تا عصر که بالاخره تموم شد و خونه به حدی رسید که بخوایم تافت بزنیم تا همون‌جوری بمونه ولی تافت نداشتیم😁 ام وز هم صبح شش و نیم بیدار شدم و خیلی زود اومدم شرکت. تا دوشنبه چند تا جلسه مهم دارم و به شدت شلوغ خواهم بود از طرفی گوشیم چند وقتیه یه خرده مشکل داره و هرچی اینترنتی گشتم مدل و رنگ مورد نظرم رو نیافتم البته میگن ریجستری مشکل داره و خلاصه فعلا فروش ندارن میخوام برم ببینم بازار موبایل پیدا میکنم یا نه ولی باید بزارم بعد این روزها که یه خرده حجم کار شرکتم کمتر بشه. 

دعا کنید جلساتم خوب پیش بره یکی از جلساتم یه جورایی خلاصه کارهایی که طی نه ماه گذشته انجام دادم و جمع بندی و ارایه کار بسیار سخته. امیدوارم هفته بسیار خوبی پیش روی همه تون باشه و پاییز رو با شادی و خوشحالی شروع کنید. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۸ ، ۰۷:۵۹
مارال آلنی

جمعه شب و این پست رو شروع میکنم فکر میکنم دوشنبه تموم بشه ایشالا 😁 عرضم خدمتتان که بالاخره دیروز اسباب کشی انجام شد و اینقدر صاحب خونه سر دادن چک عذابمون داد که هیچوقت حلالش نمیکنم الان هم یه بخشی از پول رو نگه داشته . کلا بی منطق ترین و بی ظرفیت ترین و تازه به دوران رسیده ترین آدمی بود که تو عمرم دیدم و اینقدر سر کوچکترین تماسی اعصاب ما رو بهم میریخت که دیگه دیروز از خجالتشون در اومدیم. دیروز هم کلی سرکارمون گذاشت هی بازی در میآورد نیم  ساعت مونده به قرار زنگ زد که نمیتونم بیام گفتیم آقا جان ما کار داریم و برنامه ریزی کردیم یعنی چی نیم ساعت قبل قرار خبر میدی! بهش میگیم ما شب باید جایی باشیم و قبل شش بیا انجام بده تموم شه این کار که هی نیم ساعت دیگه میام یه ساعت دیگه میام ساعت ششو نیم تشریف آوردن. یک ساعت  خونه رو چک کردن و اینقدر هیچی پیدا نکرده بودن گیر داده بودن که چرا مثلا کاغذ دیواری ها جنسش اینطوریه ما هم گفتیم خونه تو ما چه بدونیم . یعنی دقیقا به معنای واقعی کلمه یه آدم مشکوک رو اعصاب بود آخرش هم کاری که قرار بود چهار و نیم تموم بشه و ما شش مهمونی دعوت بودیم و برسیم به اونجا هشت  و نیم و با اعصابی داغون تموم  شد در حال که هر دومون در حد انفجار بودیم. رفتیم مهمونی با کلی تاخیر و عذرخواهی کردیم ولی خب حال و هوامون عوض شد. 

من برای تولد آلنی کارت مرکز اسپا گرفته بودم و زمانش داشت تموم میشد قرار شده بود این هفته جمعه با دوستش برن خودش که اصلا دوست نداشت ولی من به زور فرستادمش و شب که برگشته بود خیلی شاد بود می‌گفت خیلی خوب بود بهترین کادویی بوده که تا الان گزفتم. هی هم گیر داده که تو هم باید بری یه بار. منم صبح تا ظهر کار کردم تو خونه ظهر یه ساعتی بیهوش شدم یهو با تلفن دوستم بیدار شدم گفت بریم سینما و منم دیدم تا شب تنهایی حوصله ام سر می‌ره قبول کردم . خلاصه اینکه در خلال این اسباب کشی مهمونی و سینما و ماساژ رو هم تجربه کردیم😁 سفر رو هم پیش رو داریم😂

ادامه پست یکشنبه بعد از ظهر

شنبه صبح اومدم شرکت و حالم خیلی خوب نبود چند تا جلسه اعصاب خرد کن هم داشتم عصر حس کردم خیلی حالم بده و دیگه چهار و نیم رفتیم خونه یه ساعتی با آلنی حرف زدیم تا حالمون یه خرده بهتر شد پاشدیم ادامه کارها و خوب پیش رفت و تصمیم گرفتیم یکشنبه هر دو نریم سرکار تا کارمون تموم بشه. صبح امروز بیدار شدیم شروع کردیم به کار مدیر عامل آلنی پیام داد که یه جلسه مهم داریم امروز .آلنی گفت مرخصی هستم ولی باشه میام اونم کلی عذرخواهی کرد منم دیدم اینطوریه تا ظهر هر دو یه بخشی از کارها رو انجام دادیم  ظهر اومدیم شرکت. 

عصر هم اومدیم و باز ادامه دادیم تا الان که شام خوردیم و نشستیم خستگی در کنیم و پاشیم ادامه کارها رو انجام بدیم. خیلی وقت ولایت آلنی اینا نرفتیم و فردا می‌خوایم بریم اونجا و به خاطر همین تعطیلی رو برای تموم کردن کارهای خونه نداریم. کمدها و کشوها رو‌موقت چیده بودم همون موقع که وسیله ها رو خرد خرد آوردیم ولی امروز گفتم بزار لباس زمستونی ها رو بیارم و یه دفعه ای همه جا رو مرتب کنم دیگه. هم دیدنشون خوشحالم کرد و هم دلگیر شد که تابستون تموم شد و امسال خیلی کم سفر رفتیم و خیلی کم تو دل طبیعت خوابیدیم‌. اینقدر هم این مدت از کارهای دانشگاه عقب افتادیم که یادم میاد استرس میگیرم ولی واقعا چاره ای نداشتیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۷
مارال آلنی

سلام سلام ببینید باز دختر خوبی بودم زود اومدم😉 خوبین؟ خوش میگذره یه خرده هم شماها بگین از خودتون. 

عرضم خدمتتان که یه کاری تو شرکت شروع کردم که هم خیلی فیدبک مثبت داشتم هم یه سری ها سنگ اندازی میکنند خوب الان که فکر میکنم همه کارها همینه تو شرکتمون ولی فعلا تا اینجا فیدبکهای مثبت بیشتر بوده و همین انرژی میده ادامه بدم هر چند برای خودم عایدیش خیلی کمه ولی دیدن اینکه میتونم تأثیرگذار باشم برام لذت بخشه. اون روز هم مدیرعامل رو دیدم گفت خیلی تعریف شنیدم باز از کارتون و دستتون درد نکنه که همیشه شروع کننده حرکتهای خوبی هستین تو شرکت. حالا برم جلوتر ببینم چی پیش میاد کاری که پارسال مرداد شروع کردم که یه مدت خیلی هم اذیتم کردن یه ماه میشه که من ول کردم و انگار من که رها کردم تازه فهمیدن چه خبر بوده و حالا هی زنگ می‌زنند که جلسه بزاریم فعلا یه جلسه ست کردم تا ببینم باز چی پیش میاد. این از شرکت که همچنان ادامه داره و حالا حالا ها باید بدوام. 

اول این هفته به شدت خسته بودم یعنی واقعا حس میکردم کارایی مغزم از پنجاه درصد هم پایینتر به شدت عکس العمل هام کند شده بود و همش گیج بودم دلیلش هم خستگی بیش از حد آخر هفته عدم استراحت تغذیه نامناسب و در گیری ذهنی بوده به نظرم. دیروز بعد از ظهر یه چرت ده دقیقه ای زدم و حس کردم زنده شدم یهو. البته این دو روزه انرژی زا هم خوردم چون دیگه خیلی بد بود حالم. دیروز عصر خوب بود و برخلاف دو روز گذشته که کارها پیش نمی‌رفت تونستیم یه حجم زیادی از کارها رو انجام بدیم. فکر میکنم امروز هم یه سری دیگه خرده ریز ببریم و پرده‌ها رو باز کنیم ببریم بقیه میمونه برای پنج شنبه که صبح اول وقت بیارن و مرتب کاری های باقی مانده رو هم انجام بدیم و تموم بشه. الان شبها برای خواب خونه قبلی هستیم ولی آشپزی و غذا رو دیروز منتقل کردیم خونه جدید. 

اینا رو سه شنبه نوشتم الان چهارشنبه است و ادامه میدم. 

دیروز ساعت هشت بعد از کلی کار هر دو خسته و کوفته بودیم و تو فکر که شام چی بخوریم خونه قبلی هم بودیم گفتم پاشو بریم من یه چیز سریع آماده میکنم رفتیم سریع گوشت چرخ کرده و پیاز رو گذاشتم تو تابه خوب که سرخ شدن رب و ادویه جات رو اضافه کردم بعدش هم ماکارونی فرمی رو بدون آبکش کردن ریختم روشون و شیر اضافه کردم و صبر کردم تا ماکارونی ها بپزه و با اون خستگی بسیار چسبید بهمون. بعدش هم رفتیم بالا و لالا. دیروز پرده ها رو در آوردیم و امروز صبح که بیدار شدم یهو چشمم افتاد به درخت های بلند تو‌کوچه و آفتاب پاییزی و خزیدم زیر پتو تا نیم ساعت بعدش که دیگه بلند شدم کلی کیف کردم اول صبحی. با آلنی اومدیم بیرون و باد خنک زد به صورتمون و کلی باحال بود. رسیدم با همکارم رفتیم صبحونه اینقدر سنگین بود که دیگه ناهار میل نداشتم گفتم برم یه سالاد بخورم غذام رو هم بگیرم که شام بخوریم حالا که آشپزی هم خیلی سخت تو این وضعیت. رفتم دیدم ای دل غافل رشته پلویی که عاشقشم داریم. ولی دیگه میل نداشتم اصلا بخورم غذا رو گذاشتم تو یخچال واحد و اومدنی یادم رفت بیارم رسیدم خونه آه از نهادم بلند شد😂 نه آه بلند نشد فقط یادم افتاد که نیاوردمش دیگه به آلنی گفتم بریم بیاریم بهتر از اینکه بخوایم شام درست کنیم چند وقتی هم بود به یکی از همکاران قول داده بودم گل میبرم براش هی یادم می‌رفت دیگه زنگ زدم گفت هستم فعلا. گل رو هم برداشتیم و رفتیم جلوی شرکت رفتم گل رو دادم غذا رو هم برداشتم و اومدیم خونه بعدش هم بدو بدو هی جمع کردیم و هی جمع کردیم دیگه واقعا اون موقع که خواستیم غذا بخوریم نا نداشتیم حتی بخوایم زنگ بزنیم غذا بیارن و خلاصه همون غذا نجاتمون داد😅 الان وسط هال خونه جدید نشستم دارم ادامه پست رو میزارم و خستگی در میکنم آلنی رفته یه چیزی رو بیاره بعدش هم می‌خوایم چایی بخوریم. امروز پرده ها رو که داشتم میشستم نصب کنیم یکیشون بلند بود و باید کوتاه میشد منم دم و دستگاه خیاطی رو آوردم و شروع کردم به کوک زدن وسط اون همه شلوغی یک آرامشی بهم داد که افسوس خوردم که چرا نمیرم دنبال یه کلاسی چیزی مرتبط با دوخت و دوز. بچه که بودم یعنی ابتدایی نمیزاشتم مامانم هیچ دوخت و دوزی بکنه هر چی بود میگفتم بدین من و نگم که حتی تابستونها کلاس گلدوزی و خیاطی میرفتم که البته الان به جز انواع دوخت چیز دیگه ای یادم نمونده .ولی. مطمینم شروع کنم سریع میتونم خیاطی رو کامل یاد بگیرم ولی همیشه حس میکنم حوصله خیاطی رو برای طولانی مدت ندارم ولی شاید تفننی و هر از چند گاهی وقتی که این همه بهم آرامش میده فکر بدی نباشه شروعش کنم😁 مدیونید فکر کنید که من کلی کار دانشگاهی عقب افتاده دارم و الان یک ماه از استادم هیچ‌خبری ندارم و قطعا اول مهر پوستم را خواهد کند و من پوست اندازی خواهم کرد😁 خب دیگه پاشم برم چایی بریزم کاری ندارین تا سلامی دوباره خداحافظ همگی😍

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۲۸
مارال آلنی

سلام سلام 

تصمیم گرفتم وبلاگ نویس خوبی باشم و زود به زود بیام اینجا😁. هفته پیش سه شنبه شب بود که بالاخره کلید واحد جدید رو تحویل گرفتیم یه سر همون موقع رفتم دیدم که تمیزکاری اساسی نیاز داشت نمیدونم واقعا تو ده ماه که ساکن بودن چه بر سر خونه آوردن خونه ما که الان دوسال ساکنش بودیم خیلی تر و تمیزتر از اونجاست بعد این واحد جدید کلا ده ماه بیشتر ساکن نداشته ولی همه دیوارها لک داشت. چهارشنبه عصر رفتیم خودمون یه بخش های رو تمیز کردیم پنج شنبه صبح من جلسه داشتم و بعد از ظهر هم نتونستیم کارگر هماهنگ کنیم و بنابراین خودمون باز ادامه دادیم و یه سری وسیله ها رو بردیم تا شب ساعت نه اینا که دیگه تعطیل کردیم کار رو و شام هم از بیرون گرفتیم بعد یکی از دوستامون میخواست یه چیزی رو برامون بیار که تو اسباب کشی استفاده کنیم ازش اونا اومدن و وسط همون خونه آشفته یه ساعتی گپ زدیم باهاشون. جمعه صبح زود بیدار شدیم صبحونه خوردیم کارگر هم با نیم ساعت تاخیر رسید بدون وخبر دادن و بدون عذرخواهی البته. من بیشتر خونه قبلی در حال آشپزی بودم برای ناهار وسطهاش فرصت داشتم میرفتم بعد یه سری وسیله می‌بردم میچیدم باز بر می‌گشتم ناهار خوردیم بعدش هم همچنان کار کرذ کارگر تا ساعت 8 که رفت و اینقدر آروم کار میکرد که یه سری از کارها موند باز برای خودمون. یعنی تو سه چهار ساعت اول من رفتیم دیدم فقط یه اتاق رو تمیز کرده دود از کله ام داشت بلند میشد. دارم فکر میکنم از این به بعد از این اپ ها نیرو نگیرم چون انگار رفتن با یه سری شرکتها قرارداد بستن بعد اونا هم چند تا نیرو دارن که حالا به هر دلیلی قوانین خود اپ اجازه نمیده جز متخصص ها قرارشون بده حالا من هی سعی میکردم بر اساس چهره طرف که کاملا مشخص بود قضاوت نکنم ولی خوب واقعا خوب کار نکرد و عملا زمانمون گرفته شد حالا هی میگفتم اکی همین که با این وضعیت داره تلاش می‌کنه طرف بزار دیگه سخت نگیریم و اینا تو جامعه مجبور نشن به راههای دیگه کسب درآمد فکر کنند ولی خوب بعدش میگفتم در مقابل این زمان و هزینه ما داره هدر می‌ره خلاصه که درگیر بودم ولی دیگه کلا بیخیالش شدیم و کاری که قبلا تو نصف این زمان انجام میشد رو دقیقا دو برابر زمان گذاشت ما هم دو برابر مبلغ دادیم و رفت و الان هی هر گوشه رو میبینم که باید دوباره خودم وقت بزارم ولی الان چون دیگه نمی‌رسیم فعلا وسیله ها رو بردیم تا بعد خرد خرد خودم انجام بدم. 

الان وضعیت اینطوریه که نصف وسیله ها تو یه واحد نصف تو یه واحد دیگه هر چی خرده ریز بوده بردیم ولی وسیله های بزرگ مونده و هی بین واحد ها رفت و آمد داریم😁 یهو یادمون میاد یه چیزی لازم داریم ولی اونجایی که هستیم نیست اون وسیله. شبها اینقدر خسته ایم و گشنه که دلم یهو هوس چند تا غذا با هم می‌کنه اصلا هم نمیتونم گشنه بخوابم یه شب‌هایی خودم رو‌ کشون  کشون  میبرم آشپزخونه و با هر خستگی یه چیزی  آماده می کنم یه وقتهایی هم که از بیرون میگیریم. 

شرکت که هستم به شدت خسته ام این روزها تمرکزم پایین ولی سعی میکنم به هر سختی کارها رو جلو ببرم و عصر پرواز کنم به سمت خونه که بتونم سریعتر کارها رو انجام بدم. 

دارم تصور میکنم یه عصر پاییزی تو خونه جدید که همه جا مرتب بعد من دارم تو آشپزخونه کتلت سرخ میکنم و بوی مست کننده اش پیچیده تو خونه سبزی خوردن رو آماده کردم آلنی در رو باز می‌کنه میاد و شب زیبای پاییزی مون رو سپری میکنیم😍 با این انگیزه تند تند کارها رو انجام میدم که زودتر به اون موقع برسیم. 

از عملکردم تا اینجای سال ۹۸ اصلا راضی نیستم امیدوارم نیمه دوم رو بتونم بهتر و مفیدتر سپری کنم. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۲۵
مارال آلنی

باور کنید من میام هی اینجا سر میزنم بعد میبینم کامنتی نیومده میگم خب پست جدید رو چرا بنویسم وقتی دیگه کسی اینجا نیست خوب خیلی دوست دارم بنویسم مخصوصا این روزها که بوی پاییز می آید😍 فصل دوست داشتنی من و چقدر صبح ها نسیم خنکی که به صورتم میخوره رو دوست دارم. موعد خونمون رسیده و چون صاحب خونه خودش میخواد بیاد ینبشینه این مدت درگیر پیدا کردن خونه جدید بودیم. راستش تو همین پروسه فهمیدم که چقدر تغییر کردم سری های قبل تو این بازه خونه ما یه وضعیت موقت پیدا میکرد همه چیز رو هوا بود من داشتم وسیله جمع میکردم و از نظر روحی خسته بودم حتی با اینکه تغییر رو دوست داشتم و ذوق داشتم برای خونه جدید ولی باز خسته بودم‌. اینسری گفتم میخوام از کل این بازه لذت ببرم اولا مطمین بودم بالاخره یه خونه ای پیدا میشه پس اصلا نگران نبودم و سعی میکردم کارهای دیگه تعطیل نشه و خیلی با آرامش این کار رو انجام بدیم. بیشتر خونه ها رو آلنی میدید و اگه اکی بود با هم می‌رفتیم و یه سری هاشون رو که من همون اول رد میکردم و مونده بود چند تا گزینه هیچکدوم هم کامل نبودن یا دسترسبمون سخت میشد یا خونه اون چیزی که می‌خواستیم نبود یا قیمتش از بودجه تعیین شده مون بالاتر میشد و... تو همین حین مدیر ساختمون خبر داد بهمون که یکی از واحد‌های بزرگتر ساختمون خودمون داره خالی میشه و صاحب خونه اش هم خیلی آدم خوبیه و دنبال مستأجر مطمین میگرده. خب بزرگتر بودنش برای ما خیلی مطلوب نبود چون همین خونه ای که هستیم هم کفایت میکرد برامون ولی گفتیم حالا بریم ببینیم چطوریه که البته خب کلیتش رو میدونستیم چون همه واحدها عین هم هستن تقریبا. ترجیح می‌دادیم خونه کوچکتر بود که هزینه کمتری هم میکردیم آلنی  زنگ زد به صاحب خونه اش و در کمال تعجب یه تخفیف خیلی خوبی داده بود که چون همسایه ها خیلی تعریف کردن از شما و من ترجیح میدم واحدم دست آدم مطمین باشه قیمتش با قیمت امسال واحد کوچکتر خیلی اختلافی نداشت 😍 خب مزیت اسباب کشی راحت رو هم داشت و از نظر دسترسی هم که برامون عالی بود و خلاصه به این نتیجه رسیدیم این یه خرده هزینه بیشتر رو تقبل کنیم 😁 خدا بخواد در طی همین چند هفته آینده تحویل میگیریم و اسباب کشی میکنیم به واحد جدید که خب به خاطر اختلاف متراژشون یه سری چیزها برامون راحتتر خواهد بود از جمله میزان کمدها 😁 الان خوشحالم که وسیله ها رو بسته بندی نکردم چون خیلی راحت می‌خوایم در عرض چند روز وسیله های ریز رو خودمون ببریم همونجا بچینیم وسایل بزرگ رو هم یه روز آخر چند نیروی کمکی بگیریم که برامون ببرن و همون روز هم خونه به وضعیت عادی برگرده. اسباب کشی های قبلی تقریبا یه ماه طول می‌کشید تا ما می‌تونستیم بسته بندی ها رو به تدریج باز کنیم ولی اینسری اصلا بسته بندی نداریم و همه چیز رو خرد خرد سر جای خودش میچینیم😍 از طرف دیگه هم خوشحالم که یه خونه تکونی اساسی هم میشه و هم پاییز رو با انگیزه شروع میکنم هم عید امسال کارمون راحتتره😁 اینکه باز تو همین محل و نزدیک محل کار میمونیم خوشحالیم قطعا پاییز زیبایی در انتظارمون خواهد بود. 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۴۸
مارال آلنی

همیشه هر کاری که انجام میدم به یه چیز فکر میکنم: باید خروجیم چیزی باشه که چند سال بعد هم هر کی یادش افتاد بگه چه کار خوبی بود اون موقع فلانی انجام داده بود. یا اگه یکی مستندات رو دید بدون اینکه خودم رو بشناسه بگه چقدر این خروجی ها خوب هستن و نتونه ایرادی از کارم بگیره. میدونید خستگیم کی در میره؟ اون موقع که یه روزی یکی زنگ میزنه و بهم میگه من فلان کارتون رو تو فلان شرکت دیدم و پیشنهاد کار بهم بده خب معمولا این کارها زمانهایی که چون جایی مشغول هستم نمیتونم قبول کنم ولی خب همیشه حس خوبی بهم میده😁 امروز تو لینکدین یکی از مدیران ارشد شرکتی که چند سال پیش تو یه جلسه خروجی کارم رو دیده بود و همون موقع هم کلی تعریف کرده بود پیغام گذاشته و پیشنهاد کار داده بهم و من باز خوشحالم و باز انگیزه بیشتر برای ادامه کار با همین فرمون دارم😊

این مدیر ارشد یکی از معروفترین مدیرها هست که سالها هم خارج بوده و مدیر شرکتهای بسیار بزرگی هم بوده و الان چند سالی هست که برگشته ایران و کلی هم همه قبولش دارن😊

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۸ ، ۲۲:۳۶
مارال آلنی

خب این چند وقت برای مهمونی تولد و هماهنگی ها واقعا درگیر بودم و دو روز مونده هم یهو سرماخوردگی شدید در حدی که رفتم کلی سرم و آمپول نوش جان کردم ولی باز خوب نشدم روز تولد اینقدر سرم شلوغ بود دیگه مریضی یادم نبود از صبح فقط داشتم کار میکردم. امروز که روز بعد تولد کل بدنم گرفته و گلو دردم هم بدتر شده صدام رو هم که نگم در حد چی شده😁

عرضم خدمتتون که امسال تصمیم گرفته بودم آلنی رو سورپرایز کنم واسه تولدش ولی مونده بودم چکار کنم مهمونا رو دعوت کنم رستوران با یه کیک یا اینکه تو خونه تولد بگیرم. اولین کاری که کردم این بود که به دوستامون گفتم که جمعه عصرشون رو خالی بزارن چون تولد آلنی فردا یعنی یکشنبه است و میشد وسط هفته. مهمونی. خب چون تعطیلی بود و گفتم قطعا نمیشه تو خونه غذا پخت گفتم میریم رستوران بعد از شام برای کیک و پذیرایی میایم خونه آلنی دوشنبه خبر داد که به خاطر تحویل پروژه شون آخر این هفته رو باید بره سر کار. تصمیم گرفتم منم برنامه رو عوض کنم. همه کارها تو همون روز تصمیم گرفتم. اولش برای تم تصمیم گرفتم😁 تم کاکتوس 🙈 اصلا هم بیشتر علاقه خودم نبود😉😜 سریع سفارش دادم و قرار شد چهار شنبه ارسال بشه محل کارم. فرداش کیک رو سفارش دادم یه کیک کاکتوسی ولی چون تعداد مهمونامون کم بود و برای سفارش زیر سه کیلو قبول نمیکردن نمیدونستم چکار کنم در نهایت دل رو زدم به دریا و همون سه کیلو رو سفارش دادم😁 بعد کادو هاش رو هم که از قبل گرفته بودم و اون روزها من همش جلوس در شرکت در حال تحویل گرفتن بسته ها بودم😂  هر چیز مربوط به تم رو هم از یه جا سفارش داده بودم دیگه. خودم دیگه روم نمیشد. حالا نگم یه سری از بسته ها رو هم همسایه ها و  همکارها تحویل گرفته بودن خودم نبودم. 

سه شنبه عصر هم یه تولد دیگه دعوت بودیم و اونجا من حس کردم گلوم یه خرده میسوزه. اومدیم خونه حالم هی بدتر شد و دیگه چهارشنبه صبح که بیدار شدم حالم بد بود شرکت نرفتم و رفتم دکتر کلی سرم و آمپول و قرص داد. آلنی که سرکار بود منم سعی کردم یه سری کارها رو انجام بدم. بسته تم تولد هم رسیده بود شرکت به همکارم گفتم تحویل گرفت یه هزینه اسنپ باکس هم دادم که بگیره از اونجا بیاره خونه واسم 🤪 گوشت پختم برای قورمه سبزی خونه رو یه خرده جمع و جور کردم ولی خب خیلی نمی‌تونستم کار کنم بیشتر در حال استراحت بودم. پنج شنبه باز آلنی سرکار بود صبح باید میرفتم خرید و کار بانکی داشتم. یه دور تا بانک رفتم دیدم گوشیم رو جا گذاشتم شماره شبا رو هم حفظ نبودم و خلاصه برگشتم. بعدش دوباره رفتم بانک کارم که تموم شد رفتم خرید به خاطر قرص ها منگ بودم و به سختی خریدها رو انجام دادم. بعدش اومدم خونه اول سریع کشک بادمجون پختم. بعدش مواد سالاد الویه رو آماده کردم. شام پختم سوپ ترخینه که سرماخوردگیم بهتر بشه. یه مرحله از دسر رو درست کردم و کار سخت این بود که کل خریدها و متعلقات مربوط به تولد رو باید یه جایی قایم میکردم که آلنی نبینه حالا فکر کنید این همه غذا رو تو یخچال بشه قایم کرد🤔 خلاصه که کلی برای همین زمان گذاشتم. آلنی دیر اومد ولی باز هنوز کلی کار از تمیزکاری خونه مونده بود امیدوار بودم که شب با هم بتونیم انجام بدیم که چون خسته بود دیگه گفتم ولش کن خودم یه خرده مرتب کردم بعدش هم از خستگی بیهوش شدم. جمعه صبح زود بیدار شدم یه خرده خونه رو مرتب کردم. آلنی بیدار شد صبحونه خوردیم و اون رفت و منم دیگه افتادم روی دور تند. خونه رو جمع کردم مبلها رو جابجا کردم یه سری کارهای دیزاین انجام دادم. جارو و گردگیری.  غذاها رو هم میپختم این وسط دسر هم که مرحله به مرحله جلو می‌رفت. کادوهای خودم رو بسته بندی کرده بودم ‌‌‌‌‌‌‌و لی چهارشنبه مامانم هم گفته بود از طرفشون یه چیزی بگیرم که اونم پنج شنبه سفارش داده بودم قرار بود جمعه ساعت سه اینا برسه دستم😁 حالا تولد کی بود ساعت چهار  قرار بود دوستامون بیان آلنی هم که پنج اینا. 

جمعه فقط در حال بدو بدو بودم خونه که تمیز شد خیالم راحت شد رفتم سریع خرید میوه چون روز قبل می‌گرفتم آلنی حتما متوجه میشد دیگه. برگشتم سریع میوه ها رو شستم . بعد رفتم دوش گرفتم و حموم رو هم شستم اومدم دیگه مشغول غذاها شدم. اول ساندویچ های الویه رو آماده کردم با کاهو فرانسوی سبز و بنفش خیلی قشنگ دیده میشد. بعد از این تست کوچک ها گرفته بودم وسطش کالباس و پنیر گذاشتم چند لایه پنیر و کالباس گذاشتم که خیلی نون نباشه روش هم باز پنیر چدار و یه گوجه با خلال دندون گذاشتم قشنگ شده بود. میوه ها رو چیدم و هی ظرف میشستم و ظرف میشستم تازه اونایی که میشد رو میزاشتم تو ماشین دو بار هم از صبح روشنش کرده بودم ولی باز تموم نمیشد. به آلنی زنگ زدم ببینم کی میاد گفت کارم طول می‌کشه گفتم اصرار کنم زود بیا تابلو میشه دیگه چیزی نگفتم.  دیگه به دوستامون هم گفتم یه خرده دیرتر بیان که معطل نشن. ولی من باز همش در حال بدو بدو بودم نوشیدنی رو آماده کردم و فینگرها رو چیدم سلفون کشیدم گذاشتم تو یخچال ساعت سه و ربع دیجی کالا سفارشم رو آورده بود رفتم پایین دیدم کیک هم همون موقع رسبد😍 دیگه تحویل گرفتم اومدم بالا و کلی باز وقت گرفت بتونم کیک رو بزارم تو یخچال چون کلا پر بود و جا نداشت. لباسهای خودم و آلنی رو آماده گذاشتم رو تخت بعدش باز یه خرده کارهای جینگولکی دیزاین کردم. دیگه تا آرایش کردم و لباس پوشیدم مهمونها هم رسیدن دیگه یه میز بزرگ باید جابجا میشد که مناظر بودم دوستامون بیان کمکم سریع جابجا کردیم و بالاخره دیزاین هم جالب شد خیلی از تم و تزیینات خوششون اومده بود. همه که اومدن یه بار دیگه به آلنی زنگ زدم باز گفت دیر میام منم مشغول شام و پذیرایی شدم دوستان هم داشتن بادکنک باد میکردن😂 ساعت هفت و نیم آلنی زنگ زد که پشت درم در و باز کن😲 دیگه سرعت جت گرفتیم به آلنی هم گفتم بره انباری یه کاری بکنه که یه خرده زمان داشته باشیم. دیگه رسید و کلی سورپرایز شد 😍 تی شرت با طرح کاکتوس هم سفارش داده بودم دیگه سریع لباسهای رو عوض کرد اومد و کلی عکس گرفتیم و شادی کردیم غذا خوردیم و کیک بریدیم کیکش هم خیلی خوب بود. شام هم که دیروقت خوردیم و دیگه دوستامون رفتن. آلنی که خیلی از همه چیز راضی بود و برق تو چشماش خستگی رو از تنم بیرون برد ولی باز صبحش برگشته بود😂 خلاصه اینکه پروژه تولد به خوبی و خوشی انجام شد😁

خوشحالم که تونستم آلنی رو سورپرایز کنم کاری که چند سالی بود هر سری نشده بود و برنامه رو عوض کرده بودم. دوستامون هم خیلی بهشون خوش گذشته و کلی بعدش تشکر کردن کلی هم عکسهای خوب داریم مخصوصا بچه های دوستامون  خیلی عکسهاشون رو دوست دارم کلی خوشحال بودن و یکیشون که بزرگتر بود وسط هی قر ریز میومد😍 

حالا از الان دارم برای تولد خودم نقشه میکشم جدیدا به این نتیجه رسیدم اینقدر که خودم برای سورپرایز کردن بقیه هیجان دارم و برای خودم هم برنامه ریزی میکنم کسی نمیتونه سورپرایزم کنه 😁 الان هی دارم به آلنی آپشن میدم. تازه نگم که کادوی تولدی که برای آلتی گرفتم اون می‌خواسته برای من بگیره😂😂 کلا هیچی براش نذاشتم بمونه😁 حالا قرار شد اگه اون موقع کنار خانواده بودیم به خاطر مراسمات داداشی🤗 آهان نگفته بودم که کم کم دارم رسماا خ.ش میشم😁 خ.ش ۲ میشم😂 بله خلاصه اگه اون بازه بود مراسم و اونجا باشیم یه تولد خانوادگی قرار شده بگیریم😍

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۹
مارال آلنی

سلام به همه

نصف شب جمعه آخرین روز تعطیلات هست. امروز عصر از سفر برگشتیم رفت و برگشت همش نگران بودیم به ترافیک سنگین بخوریم ولی خدا رو شکر خوب بود و خیلی راحت رفتیم. سفر خوبی بود و با توجه به اینکه مدتها بود خونه م.ش نرفته بودیم خوش گذشت. بقیه هم جمع بودن تعداد بچه ها زیاد شده و همش در حال بازی با اونا بودیم😍 نوه چهارم هم تو راهه😁 یه روز رو دسته جمعی رفتیم یه جایی نزدیک ولایتشون و شب هم تو یه اقامتگاه موندیم دور هم خوب بود خوش گذشت. یه ایمیلی روز اول که اونجا رسیدیم گرفتم که قاعدتاً باید ناراحت میشدم ولی نشدم😂 در عوض کلی تو ذهنم برنامه های پلن بی رو بررسی کردم که حالا چه کارهایی باید انجام بدم. 

هفته بعد تولد آلنی و من دارم برنامه ریزی میکنم که بتونم سورپرایزش کنم هنوز قطعی نکردم چطوری البته😉 آلنی جان اگه اینجا رو میخونی و لو رفت برنامه ام یه ندا بهم بده الکی خودم رو اذیت نکنم دیگه😜 

دیشب تولد دعوت بودیم تولد یه دختر هفت هشت ساله ولی اینقدر اعصابم از برخورد پدر و مادر بچه های دیگه خرد شد که نگو. من نمیدونم این تزهای روانشناسی جدید درسته یا نه ولی خودم یه سری چیزها رو قبول ندارم. قطعا بچه هرکسی برای خودش عزیزترینه حالا اگه همه پدر و مادر ها بر همین اساس فکر کنند بچه خودشون تو اولویت و نباید بهش چیزی بگن حتی نباید منطقی بهش بگن که وقتی تولد یه بچه دیگه هست نباید صد بار تو شمع فوت کنی بعد نزاری صاحب تولد خودش شمعش رو فوت کنه و هی به صاحب تولد بگی این بچه است تو بزذگتری و از یه بچه هفت ساله که کلی برای تولدش ذوق داره انتظار داشته باشی خودش و احساساتش رو نادیده بگیره که مبادا بچه تو اذیت نشه!! بعد تولد بچه خودت کاملا برعکس عمل کردی. بعد هی مامان اینمیگه که بر اساس اصول روانشناسی برخورد میکنم من! بچه ای که تولدش بود خب تولدش یه تولد معمولی بود و این اوج توان خانواده اش بود بعد همین بچه ای که تولد رو بهم زد علاوه بر روزهای تولدش که کلی تولد خفن با تم و..‌‌ داره هر چند روز یه بار هم کیک براش میگیرن که شاد باشه بعد جالب کیک رو میخرن از همون اول میگن این کیک برای بازی بچه است و یعنی اون کیک رو نمیزاره کسی بخوره فقط بچه یه کوچولو میخوره بقیه می‌ره تو آشغال چون بچه میگه نباید بدیم به کسی!!! بعد آیا این بچه فردا که بزرگتر بشه فکر نمیکنه کلا دنیا حول ایشون باید بگرده. بعد پدر و مادر بچه حتی زحمت ندادن بچه رو بغل کنند بچه همون وسط گریه کرد و جیغ و داد کرد که نه کسی شمع فوت نکنه کسی کیک نبره همه اش مال من بعد مامان هم ریلکس هی به اون بچه صاحب مجلس می‌گفت صبر کن الان آروم میشه بعد من ناراحتی اون بچه ای که تولدش بود اعصابم رو خرد کرد. بعد همین مامانه داره بچه دوم میاره بعد داشت می‌گفت که آره باید تلاش کنم که بچه دوم اومد فکر نکنم بچه ام بزرگ شده و ازش انتظارات بچه بزرگ رو داشته باشم بعد میخواستم بهش بگم تو که برای بچه خودت این همه با مطالعه میری جلو آیا میدونی که الان دقیقا با همون بچه که تولدش بود همین انتظار رو داشتی ازش که درک کنه بچه تو کوچکتره و اشکال نداره هر کاری بکنه.  یا مثلاً بچه دیگه ای رو نمیزارن خاله هاش و مامان بزرگش جلوش بغل کنند حتی بچه اون یکی خاله ها رو!!! تو رو خدا اگر تلاش میکنید به بچه هاتون یاد بدید خودمحور باشن حداقل بهشون باد بدید که نمیتونن به این بهونه حق بقیه رو بخورند. خلاصه اینم از تولد که کلی اعصابم خرد شد. البته که به نظرم بچه اتفاقا بهش بگن خیلی منطقی و خوبه ولی طرز رفتار پدر و مادرش اشتباه. مثلا تو همین تولد اولش خیلی اکی بود خودش آهنگ میموند برای صاحب تولد بعد اومد یه کاری کرد بعد به جای اینکه مامان براش توضیح بده شروع کردن به خندیدن بعد بچه فکر کرد کارش درست هی تون کار رو تکرار کرد و اینطوری شد در نهایت که همه خاله ها و دایی و مامان بزرگ خودش رو مجبور کرد که پاشن برن که تولد بهم بخوره این بچه سه سال و نیمش فقط ولی میدوتست که اینطوری تولد بهم میخوره!!!

فردا عصر با مدیرعامل جلسه دارم ببینم میتونم این مشکلات رو حل کنم بالاخره یا نه. یه بار قبل عید هم با همین هدف یه جلسه باهاش هماهنگ کردم ولی یه اتفاقاتی افتاد که حس کردم شاید اون طرف مقابل متوجه اشتباهش شده و رفتم راجع به یه موضوع دیگه صحبت کردم ولی باز الان به این نتیجه رسیدم باید برم و با خود مدیرعامل مطرح کنم و اتفاقات این چند وقت رو براش تعریف کنم. همون ساعت با استادم هم جلسه داریم فعلا گفتم دیرتر میام اگه هم جلسه ام طول بکشه احتمالا کلا نرم دیگه😁 


آهان بزارین تا یادم نرفته یه قولی اینجا بدم تا به خاطر رودرواسی با شماهم شده انجامش بدم. به زودی باید یه ورزش جدی رو شروع کنم وزنم به شدت بالا رفته و هرکاری میکنم با تغذیه کنترل نمیشه و دیر بجنبم دیگه مارال ایکس لارج باید بشم🙈 فردا یا پس فردا میرم باشگاه نزدیک شرکت احتمالا یوگا ثبت نام میکنم. 

خب این پست رو جمعه شب نوشتم ولی خوابم برد و نشد پستش کنم الان یکشنبه صبح پست کنم تا پست بعدی رو بتونم شروع کنم😁 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۴۳
مارال آلنی