مارال و آلنی

از عشق سخن باید گفت

مارال و آلنی

از عشق سخن باید گفت

مارال و آلنی

پست با تاخیر

يكشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۸، ۰۸:۳۶ ق.ظ

 

سلام دوستان خوبین خوشین؟ 

خب عرضم خدمتتان که همچنان بدو بدو هستیم هفته پیش تو شرکت شلوغ بودم بعدش هم میرسیدم خونه شام و کارهای خونه. یه روز رفتیم گوشی خریدیم یه روز رفتیم پرده سفارش دادیم. چهارشنبه شب گفتیم یه سری کارها رو انجام بدیم برای پنج شنبه و جمعه هم یه برنامه فشرده خرید یه سری خرده ریز و نصبشون رو داشتیم شب بود که دوستامون زنگ زدن که اگه شما نیاین برنامه  گردش آخر هفته بهم میخوره.  گفتیم بابا سرمون شلوغ خسته ایم هفته آینده مهمون داریم کلی کار مونده که باید انجام بدیم اصرار که نه باید بیاین🙄 دیگه گفتیم اکی فقط احتمالا دیر بیایم و زود برگردیم قرار بود پنج شنبه عصر تا جمعه عصر برن یه ویلایی. دیگه پنج شنبه صبح زود بیدار شدیم و مسابقه دو میدانی سرعتمون شروع شد آلنی رفت بانک اومد منم تو این فاصله یه سری کارهای خونه رو انجام دادم بعد من رفتم آرایشگاه بعد شیفت خونه رو تحویل آلنی دادم😂 بعد اونم کلی از خرده کاری ها رو انجام داده بود و من کارم تموم شد اومد دنبالم رفتیم برای خرید و اینقدر برای چند تا دونه خرید کوچولو هی از اینور رفتیم اونور که دیگه من داشتم غش میکردم از خستگی و گشنگی اولین جایی که دیدیم غذا داره وارد شدیم ناهار خوردیم بعدش هم ادامه خریدها. بعدش رفتیم پرده  رو هم تحویل گرفتیم و اومدیم خونه آلنی پرده رو نصب کرد منم وسیله های لازم رو برداشتم بعد. سریع دوش گرفتم و راه افتادیم سر راه اول رفتیم یه زیر پرده ای رو دادم که برام بدوزن. به جرات میتونم بگم با چهارتا زیر پرده ای آلنی تقریبا بیست بار زیر پرده ای نصب کرد و درآورد تا بالاخره دیشب نهایی شد سایزهاشون متفاوت بود و اندازه پنجره هامون هم تغییر کرده بود و خلاصه دیگه هی میزدیم بعد باز میگفتیم نه اینا رو تغییر بدبم بهتره و باز جابجا میکردیم😂 بله خلاصه سر راه زیر پرده ای رو هم دادم و رفتیم سمت ویلا و خب ما قاعدتا دیرتر از همه دوستامون راه افتاده بودیم ولی مپ زدیم و از جاهای بدون ترافیک رفتیم و رسیدیم اونجا دیدیم همون موقع یکی دبگه از دوستامون رسیدن بقیه هم که یه ساعت بعدش هم نیومده بودن هنوز. اینم از دیر رفتن ما دو تا یعنی حتی قرار باشه دیر بریم هم باز زودتر از بقیه میرسبم نمیدونم چطوری برنامه ریزی میکنند آخه این دوستان🙄 دیگه همه اومدن و منم با اون خستگی رفتم کمک برای شام بقیه هم یا یچه داشتن یا حال نداشتن دیگع احتمالا البته در حد کم کمک میکنندا ولی هی میان میپرسن از من که چکار کتیم یعنی کلا خودشون نمیتونن انگار کار رو ببرن جلو فقط یکی از دوستامون هست مه اونم میتونه مارها رو مذیریت کنه یود که اونم الان بچه داره و خب قطعا کمتر میتونه کمک کنه. حالا چیز پیچیده ای نبود ها یکیشون کل مواد سالاد الویه رو پخته آورده بود و قرار بود ما اونجا رنده و مخلوطشون کنیم و سس بزنیم بهشون. یه سری کارها رو من انجام دادم بعدش گفتم برم چایی بخورم بیام برگشتم دیدم یکی از آقایون تا ارنج تو مواد🤐 گفتم بیا کنار خودم ادامه میدم والله بهتر غذای سالم بخوریم😁 حالا هی وایساده بود سوال هم میپرسید که الان داری چکار میکنی من معمولا گوشت مرغ رو با چنگال ریش ریش میکنم که تا خد امکان کمتر از دست استفاده کنم بعد آقاهه میگفت خب نمیشه که چطوری میخوای این کار رو بکنی گفتم وایسا و ببین کلی حال کرده بود به خانمش میگفت وای ببین چه باحاله. این آقا در واقع دوست دوستمون و خب ما هم خیلی کلا با خانواده شون جور نیستیم ولی سالی یکبار اینا تو جمع ها میبیننشون. 

فرداش هم صبحونه مجدادا بنده املت مشتی زدم با گوجه های ارگانیک و کلی حال کرده بودن با املت. برای ناهار هم جوجه زدن و دبگه ما رودتر ازشون جدا شدیم سر راه رفتبم هایپر خریدها رو انجام دادیم. دیگه تا تموم شه بیایم خونه شب شده بود.

شنبه شرکت بودم و کلی هم کار داشتم رسیدیم هم خستگی کار و بیخوابی آخر هفته گیجمون کرده بود ولی یه سری از کارها رو انجام دادیم یه سری خرید هم آلتی باز رفت انجام داد و بیهوش شدیم یکشنبه هم رفتم سر کار برگشتم جوجه هایی که مزه دار کرده بودم رو گذاشتم بپزه قورمه سبزی و سوپ رو هم آماده کردم سالاد و بقیه مخلفات و ظرف ها رو هم چیدم روی میز ساعت حدود ۹ مهمونها رسیدن و دیگه پذیرایی و شام. خواهرزاده ام اینقدر خسته بود از وقتی رسیده بود هس میگفت خاله کی میخوابیم کجا میخوابم من🤣 شب هم با من و مامانش خوابید و اینقدر دو تایی خندیدیم که ولو شده بودم اونم کیف میکرد آ خرش مامانش دعوامون کرد که بخوایین فردا میخوای بری سر کار دیگه بالاخره دو خوابیدیم و من هفت شرکت بودم جلسه داشتم و قبلش باید یه کاری رو میرسوندم که تموم شد و نه رفتم جلسه تا حدود ۱۲ و دیگه تموم شد همش منتظر بودم سریع برم خونه سه جمع کردم رفتم خونه و کلی خوشحال شد که زودتر رفته بودم خونه. برای شام ته چین گوشت و آش دوغ گذاشتم. سه شنبه و چهارشنبه هم مرخصی گرفتم. سه شنبه صبح بیدار شدم نون تازه گرفتم و یه صبحونه مفصل آماده کردم دور هم خوردیم. تا ظهر وسیله ها رو جمع و جور کردم و آلنی که اومد خونه همه جمع و جور کردیم به سمت شمال. 

بقیه رو هم به زودی تو پست بعدی میگم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۸/۰۷/۰۷
مارال آلنی

دانه اسفند  (۰)

گل میکند شقایق

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی